|
|
|
|
|
تا امروز نمیدونستم که تولد دو سالگی وبلاگم با هفتمین ماهگرد تولد پسرکم یک روزه.امروز نوزدهم فروردین هشتادو هشت شروع سومین سالیه که من در جمع وبلاگ نویسان هستم. خدا میدونه که چقدر اتفاق توی این دوسال برام افتاده که بعضی هاشو نوشتم و بعضی رو نتونتم بنویسم و فقط تو ذهنم مونده هر چند که قرار بوده اینجا محلی باش برای نوشتن خاطراتم و روزانه هایم. توی این مدت تواین دنیا دوستان زیادی پیدا کردم که با بعضی شون زندگی کردم و از یه دوست مجازی خیلی به من نزدیکترند و دلسوزتر،همشه از اینکه نوشتم خوشحالم و هیچ وقت نشده که از وبلاگ نویسی پشیمون باشم. دوستان عزیزم !از اینکه دو ساله با من همراهید ممنونم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 12:50 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر فرصت داشتم که دوباره کودکم را بزرگ کنم : به جای آنکه انگشت اشاره ام را به سمت او بگیرم،در کنارش انگشتهایم را در رنگ فرو میبردم ونقاشی میکردم. اگر فرصت داشتم که دوباره کودکم را بزرگ کنم : به جای غلط گیری به فکر ایجاد ارتباط بیشتر می بودم،بیشتر از آنکه به ساعتم نگاه کنم به او نگاه میکردم،سعی میکردم درباره اش کمتر بدانم ولی بیشتر به او توجه کنم ،به جای اصول راه رفتن ،اصول پرواز کردن و دویدن را با او تمرین میکردم،از جدی بازی کردن دست برمیداشتم و بازی را جدی میگرفتم،در مزارع بیشتری میدویدم و به ستارگان بیشتری خیره میشدم،بیشتر در آغوشش میگرفتم و کمتر او را به زور میکشیدم،کمتر سخت میگرفتم و بیشتر تاییدش میکردم،اول احترام به خود را در او میساختم و بعد خانه و کاشانه اش راو بیشتر از آنچه عشق به قدرت را یادش بدهم،قدرت عشق را یادش میدادم. خوشحالم که هنوز فرصت دارم تا کودکم را بزرگ کنم .خدایا از تو در این راه کمک میخواهم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 11:59 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
بارون قشنگ امروز منو به چند سال قبل برد. شمال –دو لیوان شیر نسکافه-یه کیک کوچیک دو نفره. هر چند فراموش نکرده بودم قبل از مادر بودن من یک همسرم، اما تماشای بارون پاییزی کلی حال و هوامو عوض کرد.دوست داشتم پسرم رو بغل کنم و با هم بریم زیر بارون راه بریم.دوست داشتم پسرم هم با تمام وجودش حس منو درک کنه ،حیف که هوا سرده. همسر عزیزم !خوشحالم که مطمئن شدم مثل روزهای اول زندگی مشترکمون همونطور عاشقتم وخوشحالترم که احساس تو هم همینه. چقدر زیباست که امسال با ثمره عشقمون،پاره وجودمون روزهای بارونی پاییز رو جشن میگیریم.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 16:5 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
پسرک نازنینم کمی زودتر از موعد در تاریخ ۱۹ شهریور ۸۷ در بیمارستان عرفان به دنیا آمد و به انتظارهای ما پایان داد.
خوش آمدی عزیزم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 12:31 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
همیشه تصورم از تولد سی سالگی ام یه چیزدیگه بود،شروع دهه چهارم از زندگیم با تغییر بزرگی همراهه،روزهایی رو میگذرونم که خیلی ها آرزوشو دارن هرچند ذهنم اونقدر درگیره که آرامشم رو بهم ریخته و مطمئنم گذشت زمان مشکلم رو حل میکنه اما شاید همین جریانات باعث شده علی رقم تمام تلاشهای همسرم اون حس قشنگ رو که همیشه به دنبالش بودم با شروع سی سالگی ام درک نکنم. دیشب همسرم یه کیک کوچولوی خوشمزه خرید و من شمع سی سالگی رو فوت کردم ویه جشن چهار نفره با حضور پدرم داشتیم.هدیه ام هم مبلغ قابل توجهی وجه نقد بود که قراره در اولین فرصت به گردنبند تبدیل بشه. کودکم ! امروز من سی ساله شدم و تو وارد هفته سی وسوم از زندگی جنینی ات شدی.خوب رشد کن و سالم بمان . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 12:23 توسط لیلا
|
|
||